میخوام از این به بعد احساساتم و نتیجه گیری هامو اینجا بنویسم شاید بدرد بعضی ها خورد
یعنی اگر این آرزو رو از خودم داشتم تا حالا چند تا مدرک دکتری داشتم
چرا من به غیر متوسل شدم برای اینکه خوشبخت بشم؟
برای اینکه بخندم ؟
برای اینکه زندگی کنم ؟
این آرزو پیرم کرد.
میدونی ریشش کجاست؟ ریشش همون مامان بازیه.همون عروسکها.
اشتباه کردم دنیا دنیای رسیدن به آرزو ها نیست.
دنیا با آرزوها خیلی متفاوت. دنیا خشن.دنیا انصاف توش نیست
برای همین مغز اوتومات وقتی ناملایمات میبینی تو رو میبره به دنیای خیالی
که توی اونجا هیچکس به کسی ظلم نمیکنه
در صورتی که همچین دنیایی اصلا وجود خارجی نداره
یکی امیدش به همسرش یکی امیدش به فرزندش یکی امیدش به خودش
در صورتی که بهترینشون باید امیدت به خدا باشه بعدش به خودت خودت خودت
حالا اول باید خودت رو بشناسی و بعد شروع کنی امید هاتو از همه جا قطع کنی و به خدا و خودت وصل کنی
چرا ارزو داشتی؟آرزوی تو چه نکات مثبتی داشت؟هدفت چی بود از این آرزو؟
تو چه نکات مثبتی داری ؟
ترسهات چیه از نداشتن اون آرزو؟ باید فارغ بیای بر ترسهات؟
روزی که بتوانم ازآرزو هام دست بکشم یعنی میتونم هر کاری که دلم بخواد انجام بدم
میدونی نمیگم نابودش کنم باید در اعماق وجودم غرقش کنم شاید بعد از سالها کسی بهش دسترسی پیدا کرد و برای اون یک گنج محسوب بشه هر کسی به اعماق وجود من دسترسی پیدا کرد پس حتمی حقشه که از این مورد استفاده بکنه
برچسب:
نویسنده: مهدی محمودی